معرفی کتاب سنگ صبور: مجموعه داستان

دغدغه راضیه تجار در کتاب سنگ صبور: مجموعه داستان، نشان دادن واقعیت‌های ماجرای زندگی است، با این امید که انگیزه‌ای برای ارائه راه‌حل از سوی روان‌شناسان، جامعه‌شناسان و حقوق‌دانان ایران اسلامی شود.

راضیه تجار در داستان‌هایش با نثری شاعرانه و احساسی به نقش زنان در مسائل مربوط به جبهه و جنگ می‌پردازند. از نظر عبدالعلی دستغیب، یکی از منتقدان ادبی، داستان کوتاه “گلریزان” بهترین داستان راضیه تجار و یکی از بهترین داستان‌های اخیر ایران است که مقام تجار را در هنر داستان کوتاه تثبیت می‌کند.

از جمله آثار تجار عبارتند از: نرگس‌ها، زن شیشه‌ای، هفت بند، بندهای روشنایی، سفر به ریشه‌ها، شعله و شب، از خاک تا افلاک، ستاره من، برگزیده ادبیات معاصر، جایی که آسمانش آینه کاریست، گمان مبر که شعله بمیرد، کوچه اقاقیا، فانوسی بیفروز، زندگینامه داستانی شهید شیرودی، زندگینامه داستانی شهید بابایی، مجموعه داستان آرام شب بخیر و جای خالی آفتابگردان.

بیشتر شخصیت‌های اصلی داستان‌های تجار زنان‌اند؛ و نشان می‌دهند که او از دردهای زنان آگاه است؛ زنانی که گرفتار مشکلات خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی هستند؛ فشارهایی که جامعه بر آن‌ها تحمیل می‌کند. زنان داستان‌های او برای بیرون آمدن از شرایط خود تلاش خاصی نمی‌کنند. زنانی که نه راه بیرون آمدن را می‌دانند و نه توان قدم گذاشتن به این راه را دارند. آنان گرفتارانی‌اند پیچیده در شرایط، و آنچه تقدیر و زمانه و دیگران برایشان رقم زده‌اند و می‌زنند. این نویسنده، زندگی به رنگ خاکستری و پر از مشکل را که می‌بیند، همان را به تصویر می‌کشد و داستان را در همان فضا تمام می‌کند. این، ویژگی دیگری از نوشته‌های اوست.

در بخشی از کتاب سنگ صبور می‌خوانید:

آرزوهای من دور و دراز بود. خیلی وقت‌ها کنار پنجره اتاقم می‌نشستم و خیره به ابرهای مواج و گل‌های رنگارنگ، به رویا فرو می‌رفتم. همیشه فکر می‌کردم: «همان دختر قصه‌ها هستم و مرا در برجی به بند کشیده‌اند. باید آن‌‌قدر انتظار بکشم تا شاهزاده رویاهایم روزی از راه برسد و…»

با همین افکار شب را به روز می‌رساندم و روز را به شب. او باید می‌آمد و مرا با خود می‌برد و بهترین لباس‌ها، بهترین وسایل و بهترین خانه را برایم تهیه می‌کرد. باید می‌آمد و مرا به شهرهای دیگر می‌برد؛ به کشورهایی که در آرزوی دیدن‌شان نقشه‌ها را جست‌وجو می‌کردم…

این افکار هرگز رهایم نمی‌کردند. آن شب هم که بار دیگر خانم و آقای صالحی به خانه‌مان پا گذاشتند و بهادر همراه‌شان بود، گرفتار همین افکار بودم و حاضر نشدم به دیدن‌شان بروم؛ تا اینکه چند ضربه به در خورد. در را که باز کردم، پدرم را دیدم. بهادر هم همراهش بود. پدر روی لبه تخت نشست و به بهادر اشاره کرد که روی صندلی بنشیند.

مانده بودم معطل که چه کنم. پدر دستم را گرفت و کنار خود نشاند.

دخترم! من به عنوان یک پدر، این جوان را از هر نظر تأیید می‌کنم. حالا هم از شما دو نفر می‌خواهم که بنشینید و با هم صحبت کنید؛ ان‌شاءالله که به نتیجه دلخواه می‌رسید.

در حضور پدر، بهادر شروع به صحبت کرد. مدت زمانی از خودش گفت و در نهایت اضافه کرد: «من از شما تقاضای ازدواج می‌کنم؛ برای اینکه می‌دانم، می‌توانم شما را خوشبخت کنم.»

با خودم فکر کردم: «ازدواج با جوانی که امتیازش تنها داشتن قلبی طلایی است چه فایده دارد؟ پس آرزوهای تولد نیافته من چه می‌شوند؟»

دیگر به صحبت‌هایش گوش ندادم؛ چون فکر می‌کردم رفتن به خانه بخت بدون هیچ تشریفاتی! چه معنی می‌دهد آن هم مثل ده‌ها دختر اقوام و دوستان و شروع یک زندگی معمولی؟!

فهرست مطالب

آیا بهار بعد از زمستان است؟

آن روز آفتابی

رنج هجری کشیده‌ام که مپرس

گلیم بخت کسی

بخت رمیده من

دیوارها و نسترن‌ها

از چاله به چاه

باغِ پاییز زده

مروارید و صدف تنهایی

کاش خورشید، شبِ خانه ما را می‌دید

پنجره‌های بسته

ابرهای تیره، در دلم می‌گریند

ریزش سبزها و رویش زردها

خواب و بیداری

عروسک خیمه‌شب‌بازی

قربانی زندگی

حلقه اسارت یا رهایی

بن‌بست

ما کودکان پیر

برای آخرین بار

میان ماندن و رفتن

ابرها برمی‌گردند

زیر همین آسمان

باورم کن… مادر

در انتظار خوشبختی

از رنجی که می‌برم

آشیانه بر باد

برچسب ها

تمامی حقوق مطالب برای فصلنامه علوم زمین محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.