معرفی کتاب خوشه‌های خشم

کتاب خوشه‌های خشم اثر جان اشتاین بک، در محکومیت بی‌عدالتی و روایت سفر طولانی یک خانوادهٔ تنگدست آمریکایی است که به امید زندگی بهتر، از ایالت اوکلاهما به کالیفرنیا مهاجرت می‌کنند؛ اما اوضاع آنگونه که آن‌ها پیش‌بینی می‌کنند پیش نمی‌رود.

اتفاقات این رمان در دههٔ ۱۹۳۰ میلادی و در سال‌های پس از بحران اقتصادی بزرگ آمریکا روی می‌دهد. کتاب خوشه‌های خشم (The Grapes of Wrath) داستانی بسیار عمیق از مهاجرت‌های امروزی است. این داستان، شرح حال خانواده‌ای کشاورز است که بر اثر هجوم سایر کشاورزان خرده‌پا و کارگران کشاورزی، زمین‌های خود را در اکلاهما رها می‌کنند و چون تمامی امید و آرزویشان را از ماندن در آن‌جا بر باد رفته می‌بینند به سوی سرزمین افسانه‌ای کالیفرنیا روی می‌آورند. کاروانی به سوی غرب راه می‌افتد که در جاده‌ها اردو می‌زنند و چون هر دم تعداد کارگران فزونی می‌گیرد، میزان مزدها پایین می‌آید، کار فقر، انحطاط و کشمکش با پلیس و کارفرمایان بالا می‌گیرد و وقایعی پیش می‌آید که خواننده خود باید داستان را صبورانه تا آخر بخواند و درباره‌ی ارزش آن‌ها به داوری بنشیند.

این رمان هم‌اکنون جزو چهل اثر کلاسیک سدهٔ بیستم به‌ شمار می‌آید همچنین نویسنده برای نگارش این رمان برندهٔ جایزهٔ پولیتزر شد. مجلهٔ تایم نیز این رمان را در فهرست صد رمان برتر انگلیسی زبان از سال ۱۹۲۳ تا سال ۲۰۰۵ جای داده‌ است. جان فورد در سال ۱۹۴۰ فیلمی با همین نام با هنرپیشگی هنری فوندا براساس داستان این کتاب ساخته است. فیلمنامه اقتباسی از این رمان را نانالی جانسون نوشته که در مجموعه‌ای با عنوان «بهترین فیلمنامه‌های قرن بیستم» با ویرایش جان گاسنر و دادلی نیکولز در ۱۹۴۳ منتشر شده است.

کتاب «خوشه‌های خشم» به‌ عنوان شاهکار بزرگ شناخته می‌شود. نگارش این کتاب آن‌چنان قوی و عمیق است که به جرئت می‌توان آن را به عنوان یکی از بهترین آثار ادبیات و فرهنگ آمریکایی به شمار آورد. جان اشتاین بک (John Ernest Steinbeck) چیزی حدود پنج ماه برای نوشتن این کتاب وقت صرف کرد. با انتشار کتاب خوشه‌های خشم بسیاری از زمین‌داران و سرمایه‌داران آمریکایی به مخالفت و اعتراض با این کتاب برخاستند و به‌ منظور پیش‌ بردن هدف خود و با دروغ گفتن به کشاورزان در مورد محتوای این کتاب (وحشی جلوه دادن کشاورزان)، آن‌ها را به از بین بردن نسخه‌های چاپی این کتاب تحریک می‌کردند، به همین دلیل در آن زمان تعداد زیادی از این کتاب توسط کشاورزان در کتابخانه‌ها به آتش کشیده شد. اعتراضات به این کتاب تا تهدید به مرگ جان اشتاین بک نیز پیش رفت، به‌ طوریکه «اف ‌بی‌ آی» تا مدتی این نویسنده را تحت نظر داشت.

جان اشتاین بِک در سال ۱۹۰۲ میلادی در شهر سالیناز کالیفرنیا در دره‌ی کشاورزی حاصلخیزی حدود بیست مایلی اقیانوس آرام به دنیا آمد، و هر دو دره و اقیانوس اساس کاری بعضی از آثارش را تشکیل دادند. او پنج سال به عنوان یک کارگر و خبرنگار در شهر نیویورک زندگی کرد و همه‌ی وقتش را روی اولین رمانش «فنجان طلا (۱۹۲۹)» گذاشت. اشتاین‌بک نوع کارش را به طور معمول تغییر می‌داد. اواخر سال‌های ۱۹۳۰ سه اثر تاثیرگذار از او، روی طبقه‌ی کارگری کالیفرنیایی متمرکز شدند: «در جنگی مشکوک» (۱۹۳۶)، «موش‌ها و آدم‌ها» (۱۹۳۷) و کتابی که توسط خیلی‌ها بهترین اثرش شناخته شد: «خوشه‌های خشم» (۱۹۳۹). آخرین ده سال زندگی‌اش را در شهر نیویورک سپری کرد و با سومین همسرش روزگار گذراند، با کسی که با او سفرهای زیادی کرد. او در سال ۱۹۶۲ میلادی جایزه‌ی نوبل ادبی را دریافت کرد و در سال ۱۹۶۸ درگذشت.

در بخشی از کتاب خوشه‌های خشم می‌خوانیم:

آدم‌های زیادی می‌توانند گیتار را کوک کنند، اما این مرد یک گیتاریست واقعی بود. ضربه‌هایی عمیق بر روی سیم‌ها، مانند جای پاهایی کوچک بود. انگشتان سخت و سنگین روی سیم‌ها ساییده می‌شد. آن مرد نواخت و مردم آهسته جمع شدند، تا اینکه دایره، نزدیک و تنگ شد، سپس او خواند: «ده سنت پنبه و چهل سنت گوشت.» و دایره آهسته با او همنوا می‌شد. او می‌خواند: «چرا تو موهاتو چیدی، دختر؟» و دایره همراهی می‌کرد. او آواز آهنگ را فریاد کرد: «من تگزاس قدیمی رو ترک کردم…» آن آوازی وهم‌آور بود که در قدیم توسط سرخ‌پوستان خوانده می‌شد. قبل از اینکه اسپانیایی‌ها بیایند، با فرق اینکه آن‌موقع کلماتش سرخ‌پوستی بودند.

و حالا گروه یک صدا فریاد می‌کشیدند، یک واحد، طوری که در تاریکی چشمان مردم معنوی بودند، و ذهن آن‌ها در زمانی دیگر نواخته می‌شد. غمگین شدن‌شان مانند استراحت بود، مانند خواب. سپس او آهنگ «مک آلستر بُلو» را خواند و بعد از آن، برای اینکه برای مردم پیرتر جبران کند، آهنگ «عیسی من را به کنار خود بخوان» را خواند. بچه‌ها با موسیقی گیج شدند و به چادر رفتند تا بخوابند، و خواندن به درون رؤیاهایشان نفوذ کرد.

پس از مدتی مرد گیتاریست از نواختن دست کشید. ایستاد و خمیازه کشید و رو به مردم گفت: «شب بخیر.» و آن‌ها زمزمه کردند: «شب بخیر به تو.» هر کدام آرزو داشتند که می‌توانستند گیتار بزنند، چون هنر خیلی خوبی است. سپس مردم به تخت‌های خود رفتند، و کمپ آرام شد. جغدها بالای سرشان به پرواز درآمدند، گرگ‌ها در فاصله‌ای دور زوزه می‌کشیدند، و درون کمپ راسوها فریاد می‌کشیدند و به دنبال لقمه‌ای غذا می‌گشتند… اردک‌وار راه می‌رفتند، راسوهای متکبر که از هیچ‌کس نمی‌ترسیدند.

برچسب ها

تمامی حقوق مطالب برای فصلنامه علوم زمین محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.